تبليغاتX
بارون بهاری

بارون بهاری
دوست


شب بود

        نگاهم به ظلمت آسمان
                                       و
                                           تنهايي بي كرانه ام !

                                                   ديدگان مردم در خواب و من بيدار!

                                                                                          تنهاتر از خورشيد! 
 
                                                                                                            غمگين تر از باران!

 

                                                             مهدي .....

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387 21:25 توسط مهدی |


 

دکتر علی شریعتی اندیشمند بزرگ در سخنرانی معروف خود با نام فاطمه، فاطمه است   اینچنین می‌گوید:

نمی‌دانم از او چه بگویم؟ چگونه بگویم؟

خواستم از " بوسوئه " تقلید کنم، خطیب نامور فرانسه که روزی در مجلسی با حضور لویی، از "مریم " سخن می‌گفت. گفت : هزار و هفتصد سال است که همه‌ سخنوران عالم درباره مریم داد سخن داده‌اند.

هزار و هفتصد سال است که همه فیلسوفان و متفکران ملت‌ها در شرق و غرب، ارزش‌های مریم را بیان کرده‌اند.

هزار و هفتصد سال است که شاعران جهان در ستایش مریم همه‌ ذوق و قدرت خلاقه ‌شان را به کار گرفته ‌اند.

هزار و هفتصد سال است که همه‌ هنرمندان، چهره‌نگاران، پیکرسازان بشر، در نشان دادن سیما و حالات مریم هنرمندی ‌های اعجاز‌گر کرده‌ اند.

 

اما مجموعه‌ گفته‌ها و اندیشه ‌ها و کوششها و هنرمندی ‌های همه در طول این قرن‌های بسیار، به اندازه‌ این کلمه نتوانسته ‌اند عظمت‌های مریم را بازگویند که: "مریم (س)، مادر عیسی (ع) است ".

نمی‌دانم از فاطمه چه بگویم ؟ چگونه بگویم ؟...

...خواستم بگویم :

فاطمه دختر خدیجه بزرگ است.

دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم که: فاطمه دختر محمد (ص) است.

دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم که: فاطمه همسر علی است.

دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم که: فاطمه مادر حسنین است.

دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم که: فاطمه مادر زینب است.

باز دیدم که فاطمه نیست.

نه، اینها همه هست و این همه فاطمه نیست.

فاطمه، فاطمه است.

 

مادر جان دستان مهربانت را میبوسم که زیباترین ترانه خلقتی...

+ نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387 22:41 توسط مهدی |


به آرامي آغاز به مردن مي كني

اگر سفر نكني

اگر چيزي نخواني

اگر به اصوات زندگي گوش ندهي

اگر از خودت قدرداني نكني

 

 به آرامي آغاز به مردن مي كني

زمانيكه خود باوري را در خودت بكشي

وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند

 

 به آرامي آغاز به مردن مي كني

اگر برده ي عادات خود شوي

اگر هميشه از يك راه تكراري بروي

اگر روزمرگي را تغيير ندهي

اگر رنگهاي متفاوت به تن نكني

يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكني

 

 تو به آرامي آغاز به مردن مي كني

اگر از شور و حرارت

از احساسات سركش

و از چيز هايي كه چشمانت را به درخشش وا مي دارند

و ضربان قلبت را تند تر مي كنند

دوري كني...

 

تو به آرامي آغاز به مردن مي كني

اگر هنگاميكه با شغلت ، يا عشقت شاد نيستي ، آن را عوض نكني

اگر براي مطمئن در نامطمئن خطر نكني

اگر وراي رويا ها نروي

اگر به خودت اجازه ندهي كه حداقل يكبار در تمام زندگيت

وراي مصلحت انديشي بروي ...

 

امروز زندگي را آغاز كن!

امروز مخاطره كن !

امروز كاري بكن !

نگذار كه به آرامي بميري ....

شادي را فراموش نكن !!

 

Pablo neruda(Chilean writer)                                                       

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387 15:45 توسط مهدی |


آدم ها باید با هم حرف بزنند. با سکوت نمیتونیم چیزی رو به کسی بفهمونیم چون سکوت ما برای خودمون یک معنی داره، برای یکی دیگه یک معنی دیگه. اون چیزی که باعث سوء تفاهم بین آدم ها میشه شنیده های اونها از گفته های دیگران نیست، ناشنیده های اونهاست...

این جملات مشعشع بالا رو دیشب توی خواب -نمیدونم به چه کسانی- داشتم میگفتم. صبح که بیدار شدم و یادم به خواب و حرفهایی که میزدم افتاد وسط خمیازه کشیدن دهنم همینجوری باز موند. جل الخالق! آخه ای عالم بی عمل که به این خوبی بلدی توی خواب لالایی بخونی، پس چرا برای خودت همیشه سکوت طلاست؟

+ نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387 15:43 توسط مهدی |


نرم نرمک می رسد اینک بهار

بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک
شاخه های شسته ، باران خورده پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس ، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک میرسد اینک بهار
خوش به حال روزگار ...

خوش به حال چشمه ها و دشتها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
خوش به حال دختر میخک که میخندد به ناز
خوش به حال جام لبریز ازشراب
خوش به حال آفتاب ؛

ای دل من، گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمیپوشی به کام
باده رنگین نمیبینی به جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که میباید تهی است

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ ...

سلامی به طراوت شکوفه های بهاری . البته شکوفه های درخت گیلاس رو خیلی دوست دارم که هنوز در نیومده . زندگی همچنان در گذر لحظه  ها هست و  ما هم در حال عبور از این زندگی و این چنین است که میگذرد روزگار ...

 اینک بهار پاورچین پاورچین دامن پر از شکوفه هایش را بر دامان طبیعت میگستراند و سر سبزی  همه جا را فرا میگیرد پس بیایید که باغ دلمان را سرسبز کنیم گرچه خود از این فارغم اما سعی بر این دارم که بهاری باشم . لحظه هاتون شاد وبهاری

 سال نو مبارک

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 12:37 توسط مهدی |


 

تولدم مبارک

چقدر فراموشی آسان است !!!

حتی ..

من اینجایم

و من اين‌جايم
در حصار تنگ و طلائي اطاقم
در گير با ثانيه ها
جنگ با دقايق
فتح ساعت‌ها
تا كي بايد اين‌جا بمانم
در تعليق اين زمان
در سردرگمي باغ توقّع
شانه‌هاي من تحمّل اين بار را ندارد
من
كه
بجاي مانده از يك اسطوره
يادآور يك ستاره
قرباني خاطرات او
يك بيچاره
من
كه
فرزند قرن‌ها
فرزند صبر
بزرگ شده‌ي گريه
همه به صداقت من خنديدند
سادگي مرا تحقير كردند
دشنام ثانيه‌ها
تمسخر دقايق
كنايه‌ي ساعت‌ها
و من همچنان اين‌جايم در حصار تنگ و طلائي اطاقم

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386 20:29 توسط مهدی |


مدیریت بحران یا مدیریت  بحران آفرین؟

مساله اين است !!

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386 12:52 توسط مهدی |


تا به کی بايد تاوان آزادی را داد

خبر کوتاه بود:

" بی نظیر بوتو ترور شد "

 

+ نوشته شده در جمعه هفتم دی 1386 15:40 توسط مهدی |


صبح كه داشتم بطرف دفترم مي رفتم منشی ام ژانت بهم گفت: صبح بخير آقاي رئيس، تولدتون مبارك! از حق نميشه گذاشت، احساس خوبي بهم دست داد از اينكه يكي يادش بود.
تقريباً تا ظهر به كارام مشغول بودم. بعدش ژانت درو زد و اومد تو و گفت: ميدونين، امروز هواي بيرون عاليه؛ از طرف ديگه امروز تولدتون هست، اگر موافق باشين با هم براي ناهار بريم بيرون، فقط من و شما!
خداي من اين يكي از بهترين چيزهائي بوده كه ميتونستم انتظار داشته باشم. باشه بريم. براي ناهار رفتيم و البته نه به جاي هميشگي. براي نهار بلكه باهم رفتيم يه جاي دنج و خيلي اختصاصي. اول از همه دوتا مارتيني سفارش داده و از غذائي عالي در فضائي عالي تر واقعاً لذت برديم.
وقتي داشتيم برمي گشتيم، ژانت رو به من كرده و گفت: ميدونين، امروز روزي عالي هست، فكر
 نمي كنين كه اصلاً لازم نباشه برگرديم به اداره؟ مگه نه؟ در جواب گفتم: آره، فكر مي كنم همچين هم لازم نباشه. اونم در جواب گفت: پس اگه موافق باشي بد نيست بريم به آپارتمان من.
وقتي وارد آپارتمانش شديم گفتش: ميدوني رئيس، اگه اشكالي نداشته باشه من ميرم تو اتاق خوابم. دلم ميخواد تو يه جاي گرم و نرم يه خورده استراحت كنم.
خواهش مي كنم، در جواب بهش گفتم. اون رفت تو اتاق خوابش و بعداز حدود يه پنج شش دقيقه اي برگشت. با يه كيك بزرگ تولد در دستش در حالي كه پشت سرش همسرم، بچه هام و يه عالمه از دوستام هم پشت سرش بودند كه همه با هم داشتند آواز «تولدت مبارك» رو مي خوندند.
در حاليكه من اونجا... رو اون كاناپه نشسته بودم...
.(.....).مادر زاد

+ نوشته شده در سه شنبه ششم آذر 1386 13:14 توسط مهدی |


سقوط کردم

   در سيا هچاله مردمکت

کهکشان کهکشان گريستمت

رد پايي

      روي گونه جهان گذاشتي

که تا دنيا دنياست

    فراموشت نمي کنم

اصلا خطا از تو بود

   که سالهاي نوري فاصله بودي

يا من که انگشت را براي نوازش اقرار نکردم

له شد

       زير کفشي که عابرش تو بودي



******

از اين پس

         عاشق نخواهم بود

  که جهان بي تو وهمي ست بزرگ

اژدهايي که مرا بلعيده

اکنون تنها سايه اي هستم

        از پرچمي که در تن تو بالا مي رفت

لعنت به تيري که در پنج شنبه اي تلخ باران شد

اگر خسته ام نه به خاطر زندگي ست

         که دندانش را کشيده ام

    کشيده اي محکم روي گونه زمين!

                                           برو گمشو!

زمين از زير پاهايم فرار مي کند

                          سقوط کردم در سياه چاله مردمکت

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم مهر 1386 21:3 توسط مهدی |